تبليغاتX
مترونوشت - دختر شایسته
روايت‌هايی از تجربه‌ي متروسوارشدن من در تهران

 

یک دوشنبه صبح

 

چهره‌ي معصوم و كودكانه‌اي دارد. با آرايشي ملايم. دنباله‌ي شال ارغواني‌اش تا از كناره‌ي گيسوان و پايين‌تر از گردن برسد روي شانه‌ي چپ، راه درازي پيموده. مانتوش پارچه‌اي است پر از گل‌هاي قرمز و صورتي كه روي پهنه‌اي سياه‌رنگ پاشيده شده باشند؛ با آستين‌هايي كوتاه كه سفيدي ساعد نازك را بيرون انداخته. اين‌ها را از توي شيشه‌ي روبه‌رو مي‌بينم. خرامان مي‌آيد و مي‌نشيند در هم‌آن رديفي كه من نشسته‌ام. بين‌مان البته زن ميان‌سالي نشسته كه دارد چند مجله‌ي «زن روز» قديمي را ورق مي‌زند و تجديد خاطرات مي‌كند.

با آمدن‌ش رديف مقابل به جنب و جوش مي‌افتد. بر صندلي‌هاي آبي مقابل، به ترتيب، اول يك مرد ميان‌سال نشسته كه پاكتي با آرم سوني روي پاش گذاشته؛ و بعد مرد نسبتاً‌ مسني كه كت و شلواري سرمه‌اي تن‌ش كرده و سبيل دارد و تسبيحي زرد در دست‌ش است؛ و بعد پسر جواني كه كاپشن پاييزه‌ي مشكي‌رنگي روي پيراهن خردلي‌ش پوشيده و صورت‌ش را خيلي تميز تيغ زده و گوشي‌هاي هدفن به گوش‌ش است و آدامس مي‌جود؛ و بعد باز پيرمردي كه يك عينك قديمي دسته‌قهوه‌اي با شيشه‌هاي بزرگ بر چشم‌ش است كه با كشي به سرش محكم شده، و خم شده روي زنبيل قرمزي كه جلوي پاش است؛ و بالاخره كنارش يك خانم چاق با مانتو و مقنعه‌ي قهوه‌اي. همه‌ي اين رديف، البته به جز پيرمرد يكي مانده به آخري، با چشم‌هاشان مسير آمدن و آرام خراميدن و نشستن دختر را بر صندلي دنبال مي‌كنند. مرد ميان‌سال اولي همان اول تصميم‌ش را مي‌گيرد. نچ‌نچي مي‌كند و سربرمي‌گرداند و لااقل تا وقتي من پياده مي‌شوم، ديگر طرف دختر نگاه نمي‌كند. مرد مسن دومي اما هنوز مردد است. زيرچشمي مي‌پايم‌ش. اول به تابلوهاي تبليغ ويلاهاي شمال كه بالاي سر من است خيره مي‌شود، ولي ناخودآگاه نگاه‌ش از روي سقف شيرواني ويلاها سُر مي‌خورد روي دختر. چند لحظه‌اي هم‌آن‌جا مي‌ماند و بعد دوباره مي‌رود به كف قطار. آن‌جا هم نمي‌ماند؛ كمي مي‌رود روي صورت مسافرهاي آن‌طرف‌تر، بعد مي‌آيد روي خانمِ «زن روز»خوان و از آن‌جا دوباره مي‌سُرد روي دختر. و... . پسر جوان اما تكليف‌ش روشن است. وقتي مي‌بيند الان است كه برسيم ايست‌گاه هفت‌تير و قطار شلوغ شود و ممكن است آن ويوي مناسب را از دست بدهد، با شهامت فراوان عزم جزم مي‌كند و عطاي نشستن را به لقاش مي‌بخشد و ترجيح مي‌دهد برود روبه‌روي دختر، ايستاده، دست به ميله گيرد و مستقيم و بي‌محابا زل بزند به صورت‌ش.‌ از پيرمرد عينكي كه بگذريم، خانم چاق هم گويا تاب چشم‌برداشتن از دختر ندارد. نگاه‌ش خريدارانه است. لابد در فكرش دارد دختر را در لباس سفيد عروسي تصور مي‌كند.

دختر بي‌اعتنا و آگاه از اين تحركات به جايي نامعلوم در مقابل‌ش خيره شده. بي‌هيچ عكس‌العملي و با آرامشي حاكي از سطحي از رضايت.

ناخودآگاه نگاه‌م مي‌افتد به روي جلد يكي از «زن روز»ها. عكس دختر جواني است با ميني‌ژوپ صورتي و سفيد و موهاي بلوند مدل فرحي كه دست به كمر مقابل دوربين بدن نازك‌ش را تاب داده و ژست گرفته. و پايين پا‌ش تيتر درشت قرمزرنگي حك شده:

«اصفهان ميزبان دختر شايسته‌ي ايران»       

نوشته شده توسط محسن حسام مظاهري  | لینک  |