یک
مشغول بالارفتن از آخرین پلههای ایستگاهام که صدای گوشخراش جیغزدن یک دختر جوان به گوشم میرسد. سرعتم را بیشتر میکنم که ببینم چه خبر شده. طبعاً کم نیستند کسان دیگری که مانند من با شنیدن صدا ترغیب شدهاند زودتر خودشان را به در خروجی برسانند. احتمالاً یک سوآل در ذهن همهمان است: یعنی در این ساعت از روز که خیابان و ایستگاه آنقدر شلوغ است، چه کسی به خودش این جسارت را داده که متعرض دختری شود؟ ولی بالای پلهها که میرسیم معما حل میشود:
یک هایس سفیدرنگ با نوار سبزی آشنا، که پایین آرم نیروی انتظامی روی درش نوشته «گشت ارشاد» و دو زن جوان مأمور ـ که نمیدانم چه اصراری است این اندازه زشترو و پراخم باشند ـ که با حمایت دو مرد جوان مأمور میخواهند به زور دختری که روسری نارنجیاش را شل بسته و «بدحجاب» است را سوار ماشین کنند. صحنه آنقدر تکراری است که نه من و نه هیچکدام دیگر مسافران کنجکاو علاقهای به ایستادن به تماشا نداریم. سری به تأسف تکان میدهیم و راهمان را میکشیم میرویم. با احساسی آمیخته از سرخوردگی و تأسف و استیصال.
دو
9 دی 90
از جلسهی قرآن خانگی یکی از دوستان قدیم دانشکده برمیگردیم. آخر شب است و آخرین قطار. سوار میشویم و همان دم در میایستیم. ایستگاه بعد، پیرمردی با هیبتی عجیب عصارزنان سوار میشود. انگشترهای بزرگی که به هر انگشت دارد و ریش و موی سفید و انبوه و کلاه جالبی که بر سرش است توجهام را جلب میکند. زیرچشمی نگاهش میکنم. به فاطمه هم گِرا میدهم که «دستش را ببین!» اما تا میآید سر بچرخاند، پیرمرد دستش را میبرد در جیب کتش. انگار که چیزی را میجوید. میرسیم ایستگاه امامخمینی. هم ما و هم پیرمرد پیاده میشویم. میخواهیم برویم که پیرمرد جلویمان سبز میشود. آرام با لحنی مهربان و درعینحال تحکمآمیز، مثل پدربزرگهای توی قصهها، به من میگوید «شما بمان! من با شما کار دارم». به فاطمه هم میگوید: «خواهرم! شما هم بمان! با شما هم کار دارم» بعد دستش را از جیب کتش بیرون میآورد و سکهی طلاییرنگی را میدهد به فاطمه. «این را از من بگیر! به خاطر این حجابی که داری». یک سکه هم به من میدهد. تشکر میکنیم. برایمان دعا میکند و خداحافظی میکنیم. هنوز نرفته، سر برمیگرداند و به فاطمه میگوید «جانِ مولا این حجابتُ نگه دار!»
و میرود. به سکهی کف دستم نگاه میکنم. رویش نوشته: «یا صاحب الزمان!»